همای اوجــــــــــــــــــــ❤ سعادت
مامان ناهید و بابا شهرام
قالب وبلاگ

 

از تمامی عزیزانی که خواننده این وبلاگ هستند تقاضا دارم چنانچه تمایل دارند مطالب را به صورت دفتر خاطرات مرور کنند، درگوشه سمت چپ وبلاگ به صفحه نویسندگان (مامانت/بابات) رجوع کنند.

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 3:33 ] [ مدیر ] [موضوع : ] [ ]

هما در این ساعت، و در این لحظه  7 روزه شد.

 

الان، دارم نگاهت می کنم، هنوز، لمس تو   نفس تو   نگاهات   برام باور نشده........... 7 روز هم گذشت.

انگار، همین لحظۀ پیش بود که تو رو گذاشتن تو بغلم.

اینقدر زود گذشته که به من فرصتِ باور نداده، ولی، از طرفی انگار 100 ساله می شناسمت.

من هیچ وقت نمی تونم این حس هامو از هم جدا کنم.

چرا همه چیز اینجور نشناخته بوده از اولش، از همون اول، که تورو در وجودم می پروروندم و چه از الان که تمام وجودمی!!!

فکر کنم تنها راهِ رهایی از این همه حس های عجیب و غریب و نشناخته، این باشد که با تولد تو، تولد دیگری یابم و صفحه ایی دیگر از زندگی را ورق زنم. صفخه ایی از زیباترین و مبهوم ترین آوازه ها و نو شته ها.

...

 و با این همه

 شوق

 سعادت

خوشبختی، چه کنم؟

 هنوز باور ندارم که من باید مادری کنم... برای این فرشته کوچک... فکرش شیرین است ولی چه کنم باور ندارم... او کودک زیبای من است و من مادر او.... 

آری ...

باور کن...

او را در آغوش بگیر و باور کن...

او اینجاست پیش تو

تو مادرش هستی...

همان که نفسش به نفسِ تو بسته بود  با تو می خندید   با تو می گرید     با تو می آرامید... 

اکنون پیش تو و در کنار توست...

صدای فلبش بدون هیچ واسطه ایی گوشت را می نوازد...

صدای نفس های کوچکش رختخوابت را پر می کند...

چشمانش تو را می بیند...

بوی تو را و آغوش تو را طلب می کند...

صدای تو برای او آرامش دنیای کوچکش است...

شیره جانت را می مکد...

اکنون لمسش کن...

لمسش کن...

منتظر این روز بودی...

و این روز اکنون است...

                    همای تو در کنار توست... 

 

هما در هفته اول در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 6 آذر 1391 ] [ 19:32 ] [ ناهید ] [موضوع : تولد] [ ]
[ يکشنبه 5 آذر 1391 ] [ 2:38 ] [ بابات ] [موضوع : ] [ ]

باورم نمیشه باورم نمیشه

عکس خودتو دارم پست می کنم...

کاش میشد با فریاد نوشت.

ولی من دارم فریاد می زنم.

هما جووووووووووووووووووووووووووووون.......................................................... دخترم

اینـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجاســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت.

niniweblog.com

[ شنبه 4 آذر 1391 ] [ 17:08 ] [ ناهید ] [موضوع : تولد] [ ]

 

بر پایه نظریات دینی پاره ای خصایل و توانایی ها پیش از تولد از سوی خداوند متعال در انسان به ودیعه گذاشته می شود که بر دو نوع است: غریضه و فطرت. غریزه به تداوم حیات و بقای نسل کمک می کند. غریزه در حیوانات نیز وجود دارد. فطرت اما خاص انسان است. مسیری ازلی در پیش پای انسان می گذارد تا با حرکت در راستای آن به کمال و سعادت ابدی برسد. گرایش به زیبایی در این قالب قرار می گیرد. امری فطری که پیش از تولد و توسط خداوند به انسان اعطا می گردد. هدف ما بررسی صحت نظریه امر فطری نیست ولی این موضوع را که انسان از بدو پا نهادن به دنیا به زیبایی گرایش دارد را دیندار و غیر دیندار قبول دارند.

حال اگر کمی از تولد به عقب برویم چه؟ آیا گرایش به زیبایی در جنین نیز وجود دارد؟ تحقیقات نشان می دهد انسان حتی در دوره جنینی نیز طالب زیبایی است و از آن لذت می برد. طبعا" محدوده حواس در دوره جنینی محدودتر بوده و درک او از زیبایی محدود به حواس فعال او در این دوران است. تنها حس فعال در جنین که به او در درک زیبایی کمک می کند حس شنوایی است. پس زیبایی شناسی او منحصر به اصوات و زیبایی شنیداری است. محققین واکنش جنین به اصوات را مورد برسی قرار داده و نتیجه گرفته اند موسیقی علاوه بر اینکه موجب آرامش مادر شده و از این طریق آرامش به جنین منتقل می شود، از راه شنیدن مستقیم توسط جنین نیز اثر می گذارد. جنین با شنیدن اصوات آهنگین مستقیما" تحت تاثیر قرار می گیرد. متقابلا" شلوغی، سر و صدای پیرامونی و همچنین موزیک خشن موجب تاثیرات روحی نامطلوب و اضطراب در جنین می گردد.

همچنین اثر پذیری جنین از صدای مادر نیز بر سابقه شنیداری انسان پیش از تولد صحه گذاشته و نظر فوق را تقویت می کند. استدلال غالب این است که انسان در دوره جنینی از طریق حس شنوایی با صدای مادر آشنا شده و به آن عادت می کند. به این جهت است که نوزاد گریان با صدای مادر و در آغوش او سریعا" آرام شده و گریه او که عموما" از ترس از تنهایی است به سکوت و آرامش منتهی می شود.

گروهی حتی گام پیش نهاده و آموختن زبان مادری را به دوران جنینی مرتبط می دانند. آزمایشی روی نوزادهای چند روزه انجام شد که نوزاد امکان استفاده از حافظه پس از تولد را نداشته باشد و به این ترتیب حافظه پیش از تولد او بررسی گردد. تحقیق با استفاده از یک پستانک متصل به سیستم شمارشگر انجام شد، نتیجه بسیار جالب بود. پستانک در دهان نوزاد قرار داده شد و صدایی مبهم از  گویش به زبان مادری و نه به صدای خود مادر برای نوزاد پخش شد. شمارشگر مکیدن پستانک را با ضرب آهنگ منظم و یکنواخت ثبت کرد. این نتیجه نشان از آرامش روحی نوزاد داشت. سپس صدای مبهم از زبانی غیر از زبان مادری پخش شد. نتیجه ای متفاوت با ضرب آهنگ نامنظم و غیر یکنواخت، گاهی تند و گاهی کند و گاهی متوقف به نشانه وجود اضطراب و مشغولیت ذهنی! بر گرداندن صدا به زبان مادری مجددا" موجب یکنواختی مکیدن پستانک شد. نتیجه این که جنین هم می شنود و هم دارای حافظه است. تنها با داشتن این دو قابلیت است که نوزادها به آزمایش فوق چنین واکنشی نشان می دهند.

در مورد حافظه جنینی پژوهشگران هلندی با آزمایشی دیگر ثابت کردند که جنین در رحم مادر از نوعی حافظه کوتاه مدت برخوردار است که با گذر زمان در دوره بارداری قدرت این حافظه بهتر می شود.

محققان دانشگاه ماستریخت با انجام آزمایشاتی بر روی 100 زن باردار به این نتیجه دست یافتند. برای این زنان یک سری تحریکات ملایم با استفاده از دستگاهی که برای اندازه گیری ضربان قلب جنین به کار می رود تجویز شد. دستگاه به کار رفته در این آزمایش "تحریک کننده آکوستیک جنین" نام دارد که امواج صوتی و لرزش آکوستیک به منطقه نزدیک به ناف جنین وارد می آورد.

با هر تحریک، جنین با حرکات بدن خود واکنش نشان می داد. محققان این حرکات را با استفاده از اکوگرافی ثبت کردند. پس از انجام تعداد مشخصی از این تحریکات مکانیکی و به مرور به نظر رسید که جنین با این لرزه ها خو گرفته است به طوری که دیگر بدن خود را به نشانه واکنش حرکت نمی داد.

در دومین بخش حرکات مکانیکی که به فاصله 10 دقیقه انجام شد جنین دوباره با حرکات اندک بدن خود به آنها واکنش نشان داد. نشان اینکه گذشت زمان کوتاه 10 دقیقه موجب فراموشی در جنین می شد. از این آزمایش نتیجه گرفتند که جنین دارای یک حافظه کوتاه مدت است که به کمک آن می تواند تحریکات را به خاطر بسپارد اما پس از 10 دقیقه وقفه این خاطره از بین رفت و بنابراین دوباره به تحریکات واکنش نشان داد.

اولین حافظه جنین از هفته سی ام زندگی آغاز می شود و در حدود هفته سی و ششم یعنی زمانی که جنین آماده ورود به دنیای خارج می شود قدرت این حافظه به اوج خود می رسد. جنین‌ها حتی 4 هفته بعد محرك را به خاطر آوردند. حافظه از زمانی كه جنین 30 هفته دارد و حتی اندك زمانی قبل از آن آغاز به كار می‌كند و خاطرات كوتاه‌مدت و در مواردی خاطرات بلندمدت از همان زمان در مغز جای می‌گیرد. جنین‌ها به عوامل دیگری هم عادت می‌كنند. به عنوان مثال جنین‌هایی كه مادران آنها در زمان بارداری سریال‌های شبانه را تماشا می‌كردند، پس از تولد با شنیدن صدای سریال‌ها و تیتراژ آنها آرام می‌گرفتند. با انجام آزمایش‌های متعدد پژوهشگران به اطمینان رسیدند كه جنین در رحم مادر از نوعی حافظه كوتاه‌مدت برخوردار است و با بالا رفتن عمر جنین این حافظه تقویت می‌شود.

نتیجه اینکه شرایط محیطی در آرامش و عادات جنین نقش مستقیم دارد و پس از تولد نیز در نوزاد باقی خواهد ماند. چون جنین می آموزد و به خاطر می‌‌سپارد. با دانستن این موضوع که از تحقیقات آکادمیک نتیجه شده است پدر و مادر باید اهمیت محیط و شرایط حاکم بر آن را در دوره بارداری جدی انگاشته و آرامش دوره جنینی و نوزادی فرزندشان را در تامین کنند و جهت تحقق آن شلوغی، دعواهای خانوادگی، سریالهای پر سر و صدا و موسیقی خشن را از مادر و جنین دور نگاه دارند تا نوزادی بی استرس و شاداب و آماده برای زندگی طبیعی به خانواده و جامعه هدیه کنند.

[ دوشنبه 29 آبان 1391 ] [ 9:56 ] [ بابات ] [موضوع : ] [ ]

در گذشته نه چندان دور اگر زوجی صاحب نوزادی می‌شد، در انتخاب نام می‌بایست سلسله آداب و رسومی خاص رعایت شود. آدابی که مانند بسیاری از سنن برخاسته از عرف، نانوشته ولی لازم الاجرا بود. از لزوم رعایت احترام بزرگتر و حرمت موی سپید برخاسته و بی‌اعتنایی به آن موجب ناخرسندی اطرافیان شده و چه بسا شیرینی تولد نوزاد نورسیده را با تلخی و کدورت می‌آمیخت.

حق انتخاب در اختیار بزرگ فامیل بود تا بر پایه تجارب و صلاحدید خود، نامی برگزیند. طبعا" والدین نوزاد به جهت سن و سال پایین تر و عدم بهره مندی از تجربه کافی و سابقه کمتر در پاره کردن پیراهن بیشتر، حق اظهار نظر نداشته و اصولا" در تصمیم‌گیری بزرگان نقش نداشتند. طبعا" قدرت مالی و منزلت اجتماعی فرد بزرگتر فامیل، بر حقانیت او و حساسیت موضوع می‌افزود.

 بزرگتر  نگاهی به نوزاد انداخته، دستی بر محاسن سفیدش کشیده و فی البداهه نامی انتخاب میکرد: شعبان ، چون در ماه شعبان قرار داریم ، یا رمضان و صفرعلی و قربان! یا جعفر ، حسن ، مرتضی به مناسبت تقارن با میلاد امام ...! ملوک به یاد جده بزرگ فامیل که خدایش بیامرزاد! اسکندر ، صنم و... بدون دلیل و کلا" همین طوری!

سپس راسا" نام انتخاب شده را پشت جلد قرآن می‌نوشت و اطرافیان بهت زده از این همه درایت، انتخاب او را به دیده منت پذیرفته و دوام سایه ایشان را از خداوند قادر متعال مسالت می‌کردند. همگی خشنود بودند و مشکلی نبود تا زمانی که آن نوزاد بی‌خبر بزرگ شده و وارد اجتماع می‌شد. طبعا" خود را با دوستان هم سن و سال مقایسه کرده و متوجه موضوعی ناخوشایند می‌شد:

اینکه چرا اسم من فلان است و  قدیمی است و...؟ بچه ها  به خاطر اسمم به من می‌خندند! چرا چنین نامی بر من گذاشته‌اید؟ چرا با من چنین کردید؟ اولین مسئولیت پدرانه و مادرانه خود را به کسی سپردید که در گذشته می‌زیست و از حال و احوال زمانه من بی‌اطلاع بود! من هم حق داشتم که نامی برازنده داشته باشم. به چه حقی اولین حق مرا پایمال کردید؟

سالیانی گذشت و اوضاع به تدریج تغییر کرد. بزرگترها بزرگوارتر شدند. حساسیت و اهمیت موضوع درک شد. احترام به بزرگتر بر موضوعات دیگر و چه بسا مهمتر تمرکز یافت. شاید هم به اعتقاد برخی، بزرگی و کوچکی از بین رفت! شاید! حالا دیگر پدر و مادر تصمیم گیرنده بودند، البته مانند هر موضوع مهم دیگر، بزرگترها دارای نقش مشورتی بودند و نظرشان مورد احترام.

تبعیت از سلیقه جمعی یا اعتماد به سلیقه شخصی؟

مقارن با این تغییر، فرهنگ نامهای اسلامی-عربی تدریجا" جای خود را به فرهنگ فارسی می‌داد، نامهای عربی جذابیتش را از دست می‌داد و اسامی ایرانی و باستانی رواج می‌یافت.

البته تعدادی نام متعلق به بزرگان دین هنوز مورد پسند جامعه بود که حالا هم به همان منوال مورد پسند است. نامهایی مانند محمد ، علی ،حسین ، رضا و...

جدای از اسامی پر طرفدار مذهبی، پدیده ای دیگر  نیز در جامعه جریان دارد، به گونه ای که نامهایی خاص هوادار بسیار  پیدا کرده و نوعی گرایش همگانی به آنها در جامعه مشاهده می‌شود. تا جایی که می‌توان گفت که مد روز می‌شوند و درصد بالایی از متولدین سالهای خاص دارای نامهای یکسان می‌شوند.

تعدادی از این نامها را از کودکی به یاد دارم : میلاد ،اشکان ،ساسان ، روح ا...

و در سالهای اخیر نیز چنین گرایشی مشاهده می شود. طبق گزارش ثبت احوال در سال 90 درصد قابل توجهی از متولدین دختر نامهای فاطمه، ستایش، زهرا و متولدین پسر نامهای امیرعلی، امیرحسین، محمدطاها است.

ما اما تصمیم گرفته‌ایم نظر و سلیقه خود را محدود به نامهای رایج نکنیم. نخواستیم چون نام سارینا یا هلیا مد امسال شده است نام دختر دلبندمان را اینگونه انتخاب کنیم. به دو دلیل:

 اولا" نام باید دارای معنای فاخر و زیبا و مزین به آهنگ و آوای خوش باشد که ممکن است نام مد روز ضرورتا" دارای این خصایص نباشد، همانطور که لباس مد روز ممکن است زیبا نباشد و سلیقه و عقل سلیم را ارضاء نکند

ثانیا" هر آنچه که روزی مد بوده، با گذر زمان از رونق افتاده و چه بسا از نگاه آینده آنگونه که اکنون زیبا به نظر می‌آید ، زیبا نباشد.

همچنین نخواستیم کلمه ای مهجور و غیر معمول انتخاب کنیم ، طوری که به ستیز با جریان عادی جامعه یا شنا کردن در جهت خلاف جریان آب متهم شویم.

آنچه که نمی‌خواستیم گفته شد. حال باید بگویم که چه می‌خواستیم

می‌خواستیم نامی برخاسته از فرهنگ پیشینیان‌مان انتخاب کنیم که در صورت امکان در ادبیات فارسی و فرهنگ کهن این سرزمین دارای جایگاه و مقام باشد. گذر زمان بر زیبایی و فخامت لفظی و معنوی آن تاثیر نگذارد. با روح زمانه، حال و آینده، در هماهنگی باشد.

باور داشتیم که زیبایی در سادگی است. پس باید کلمه ای ساده باشد که به هر زبانی به راحتی ادا شود. در عین خوش آهنگی، مفهومی خوش به همراه داشته باشد. مختصری تحقیق و جستجو ما را به کلمه‌ای رساند که هر آنچه می‌خواستیم در آن یافتیم:  هما                 HOMA

هما چیست؟

هما پرنده داستانها و اساطیر ایران باستان با عمری به قدمت تاریخ این مرز و بوم است. پرنده‌ای شکاری  شبیه به یک شاهین عظیم. طرح مشخص بدن در حال پرواز، این پرنده را از سایر پرندگان متمایز می کند. هما دارای بدنی به طول یک متر یا کمی بیشتر، بالهای دراز و کم عرض و زاویه دار و دمی بلند و لوزی شکل و تیره رنگ است. مهمترین وجه تمایز هما از سایر پرنگان شکاری ، رنگ نارنجی ناحیه سینه است که از فاصله دور قابل تشخیص است.

هما پرنده ای تک زی و  گوشه گیر است و  زیستگاه خود را در کوههای مرتفع و دور از دسترس انسان انتخاب میکند. شاید به همین جهت باشد که در اساطیر ایرانی به شکوه و وقار معروف شده است.

بسیاری هما را پرنده افسانه‌ها و همتای ققنوس و سیمرغ می‌دانند که تنها در اساطیر باستان وجود دارد در حالی که هما این روزها هم بر فراز ارتفاعات ایران زمین دیده می‌شود. اگرچه آرام آرام آسمان از پرواز آرامش تهی می‌شود.

جایگاه ویژه هما در ادبیات پارسی

لغت نامه دهخدا:

درادبیات فارسی او را نماد فرّ و شکوه دانند و به شگون نیک گیرند. مرغی است که او را مبارک دارند و چون پیدا شود مردم به تفأل در زیر سایه ٔ او روند

فرهنگ فارسي عميد:

هما- هماي: مرغ خوب، فرخنده، مرغي نظير شاهين با جثه بزرگ كه خوراكش استخوان است. قدما مي پنداشتند سايه اش بر سر هر كس بيافتد به سعادت و كامراني خواهد رسيد(در ميمنت و مباركي به او مثل مي‌زدند).

فرهنگ فارسي معين:

هما پرنده‌اي است از راسته شکاربانان روز، با جثه‌اي قوي که بجز استخوان نخورد و استخوان‌هاي بزرگ را از بلندي بر صخره‌اي افکنده تا پس از قطعه شدن آنرا بخورد. هماي را عوام فرخنده گيرند و گرامي شمرند.

 در لغت هما فرخنده است و فرخنده نيز معني مي‌دهد. کلمه همایون نیز برگرفته از آن است. در افسانه‌های ایران مثل ققنوس در اساطیر مصر و یونان صاحب کرامت است. هما در ادبیات ایران نماد سعادت است. برعکس جغد که نماد شوم است. در قصه‌ها و مثل‌های ایرانی از هما به عنوان پرنده‌ای استخوان خوار و بی‌آزار یاد شده‌است که با وجود شکوه و جلال و قدرت به آزار و آسیب دیگر مخلوقات نمی‌پردازد. این معنی به قصه و مثل محدود نبوده و در واقعیت و در حیات طبیعی این پرنده نیز به روشنی مشاهده می‌شود.

همای بر همه مرغان از آن شرف دارد

 

که استخوان خورد و جانور نیازارد (سعدی)

در سخن بزرگان ادب پارسی نمونه بسیار است که هما با شرافت و سایه فرّ  آمده است. علت تاریخی این است که هرگاه پادشاهی درگذشته و وارثی برای جانشینی نداشت، مردم را در میدانی جمع می‌کردند و همایی را رها می‌کردند. هما بر روی سر یا شانه هر کس که می‌نشست آن شخص پادشاه آن سرزمین می‌شد.

به این سبب در سروده های بسیاری از شاعران از هما به عنوان پرنده خوشبختی و سعادت یاد شده است.

نمونه هایی از یادکرد هما در ادبیات فارسی:

تو فرّ همایی و زیبای گاه

 

تو تاج کیانی و پشت سپاه (فردوسی)

همای سپهری بگسترد پر

 

همی بر سرش داشت سایه ز فر (فردوسی)

کس نیاید به زیر سایه ٔ بوم

 

ور همای از جهان شود معدوم (سعدی)

همای گو مفکن سایه ٔ شرف هرگز

 

بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد (حافظ)

چون تو همایی شرف کار باش

 

کم خور و کم گوی و کم آزار باش(نظامی)

 و همچنین شاه بیت حافظ :

همای اوج سعادت به دام ما افتد

 

اگر تو را گذری بر مقام ما افتد (حافظ)

در آیین زرتشت نیز هما با سعادت هم ارز بوده است. هموطنان زرتشتی در معدود روستاهای مناطق کویری ایران به خوبی با این پرنده و مفهوم سعادت او آشنایند. آنها بر این باورند که هرگاه هما برفراز جسد فردی که بر روی بلندی قرار داده شده است بیاید، آن فرد در عالم جاودان سعادتمند خواهد شد. همچنین در خرابه‌های پایتخت هخامنشیان، تخت جمشید، سرستون سنگی از هما پیدا شده‌است. نشان آن که هما در دوره ایران باستان نیز پرنده سعادت و مورد توجه ایرانیان پاک نهاد بوده‌است.

 تو را هما می نامیم

نامی با بیانی ساده و آهنگ خوش، برگرفته از فرهنگ کهن پارسی و یادگار اساطیر ایرانی، هماهنگ با سلیقه مردم زمانه قدیم و جدید که وقتی بر زبان آید سعادت و فرّ و شکوه به یاد آورد.

تو ای دخترم! میوه عشق پدر و مادرت! ای زیبایی و شکوه ناب! تو را هما می نامیم.

تو را هما می نامیم تا همای اوج سعادتمان باشی، تا پرنده خوشبختی‌مان شوی. تو را هما می‌نامیم تا سایه شوکت و سعادتت را بر سرمان بگستری و پادشاه دلهایمان باشی. تو را که با گامهای کوچک و باوقار به دنیای‌مان می‌آیی، تو را که سعادت و خوشبختی بر زندگی مان می افشانی، تورا هما می‌نامیم .

تو را هما می‌نامیم تا بستگی‌ات به ایران و فرهنگ پارسی و ریشه‌ات در این آب و خاک را همیشه به یاد داشته باشی و در قلب کوچکت عشق به این سرزمین ریشه کند.

تو را هما می نامیم تا میان همکلاسی‌هایت با نامهای سارینا و و فاطیما و آرمیتا و آرمیتی و ستیا و سانیا و آمیتیس و آنیتا و... که معنی نام خود را در لغتنامه ها می‌جویند نیازی  به توضیح و تفسیر نامت نداشته باشی، که هر پارسی گویی می‌داند جایگاه و مقام نام تو چیست. چه نامی به از این؟

[ يکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 13:17 ] [ بابات ] [موضوع : ] [ ]

امروز صفحه  facebook تو فعال کردم. فعلا به نام ناهید عباسی تا دوستان بشناسن. البته توضیح دادم که به زودی تغییر خواهد کرد به نام" هما عباسی".

آدرس وبلاگتم گذاشتم.

شاید، این وبلاگ برای تو نوشته شده باشه، ولی مطمئنم مطالبش برای دیگران هم خواندنی خواهد بود، مخصوصا دلنوشته هاش. الان هم که دیگه تو ماه نه هستیم شاید مطالبی به صورت کلی بزارم.

 

امیدوارم بتونم  وبلاگ و fbتو همزمان فعال نگه دارم. ولی بیشتر وبلاگتو آپ می کنم.

[ 21 آبان 1391 ] [ 21:16 ] [ ناهید ] [موضوع : ] [ ]

من نمی دونم! این چه حوصله و صبری ایی که خداوند به مامان بزرگت داده!!؟مژه

خیلی از وسایل کودکی من الان به تو می رسه. واقعا دستش درد نکنه.

...

چه لذتی داره وسایلی رو که خودم استفاده می کردم الان برای دخترمه.

جالبه بدونی تو همون قنداقی میری که من رفتم. فکرشو بکن قنداق مامانت. عتیقه هِ دیگه.

من هم این قنداقو برای تو نگه می دارم.لبخند

مامانت تو این قنداق:

این صندلی که مامانت روش نشسته ایشالله تو بشینی ازت عکس بگیرم.

رو انداز و حوله تنی من:

اینو دیگه خودم خوب نگه داشتم عروسک ٦ سالگیمه.ساخت چینه.

چین قدیما چیزهای خوبی می ساخته ها. خیلی دوستش داشتم. حتی بزرگترهام وقتی کوکش می کنی از آهنگش لذت می برن. نمونش بابات.

متاسفانه خراب شده بود، ولی دایی بهرامت خیلی زحمت کشید. خیلی حوصله به خرج داد و درستش کرد. دستش درد نکنه . اینقد خوشحال شدم وقتی دیدم عین قبلن ها کار می کنه.

 خیلی خوشحالم که مامان بزرگت، برخلافِ خواسته ما عمل کرده، چون اون وقت هایی که وسایل هامون رو بهمون نشون می داد و می گفت: نگه داشتم برای خودتون، ما بچه ها می گفتیم: ول کن، کووو تا اونموقع.  خودمون اونموقع می خریم. این شده که خیلی چیزهای دیگه ایی رو که می تونستی از مامانت داشته باشی، نداری، به دلیل آینده نگری خوبه مامانت!!!...

ولی خداروشکر،  با این وجود، مامان بزرگت خیلی چیزهارو  نگه داشته.

 دستش درد نکنه. از همین جا می بوسمش.

[ 21 آبان 1391 ] [ 18:39 ] [ ناهید ] [موضوع : ] [ ]

این ماه برعکس ماههای دیگه اصلا تموم نمی شد.

یکبار بابایی بهم گفت: تو، الان دو ماهه، توو ماهِ هشتی که!!!

ولی الان که این مطلبو می نویسم 2 روزه که تموم شده و من کمی به خودم اومدم...میگم به خودم اومدم چون این ماه خماری می کشیدیم، من و بابایی. دلیلش ایناست:

 حالا دیدی چرا هوش از سرمون پریده؟

به خاطر همین بدجور بیقرار و بی تاب خودت هستیم. روزهام که نمیگذره، ساعتها و دقیقه ها، کند شده.

همش می گفتم ای خدا کی تموم میشه. دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت ...

این عکسارو به دیوار زدم. دقیقا جلوی چشممونه.

من که هربار (بهتره بگم هر لحظه و هر ثانیه) نگاهت می کنم یه "پیدر سوخته" نثارت می کنم. آخه هیچ چیز دیگه نمی تونم بگم. تو یکیش دیگه خیلی پدرسوخته ای. تو این یکی. خیلی این عکستو دوست دارم و میشه گفت خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم.

خیلی خوردنی هستی ها.از خود راضی اوهه ه ه ه هه چه گازی ازت بگیرم.

بابایی هم که هروقت از سر کار می آد، تا به اون قسمت دیوار می رسه که عکست هست، یکدفعه متوقف و خیره میشه.

دیگه کلا، روزها، تماما با خاطرِت می گذره و چیز دیگه ایی نمی مونه که بخوام بنویسم برات.

من و بابا، خیلی دوسِت داریم و منتظر دیدار روی ماه خودت هستیم.

[ 21 آبان 1391 ] [ 18:06 ] [ ناهید ] [موضوع : نه ماه و نه روز] [ ]

١٨ تا ٢٢ ام رفتیم شمال و گلوگاه شهر بابایی.

این سفر، تنها باری بود که از شمال بدم اومد. هرچی هم،معمولا، حالت خوب باشه دلیلی نداره که در سفر هم، حالت همونجوری خوب بمونه، نه. سفر سخته، مخصوصا در این ماهها. من و تو هم دیگه با این سفر وارد ماه ٨ می شدیم.

کلی ورم کردم و این ورم ها تا یک هفته بعد از برگشت، با من بود. نگران بودم که نکنه ورمم خوب نشه. ولی خدارو شکر خوب شد و ورم حاملگی نبود از همین سفر ناشی میشد. از شانس هم شمال خیلی گرم بود و رطوبت بالایی داشت که من هیچوقت طاقت رطوبتشو نداشتم.و این گونه بود که انگار ١٠ برابر وزن خودم شده بودم. در شب آخر هم هوا بارونی شدید شد، طوریکه چندجا سیل اومد. 

رعد و برق های باحالی میزد من هم چون خیلی از صاعقه و صداش حال می کنم، بیدار موندمو و لب پنجره حسابی لذت می بردم . بعضی هاش خیلی شدید بود. من خیال میکردم تو بترسی ولی تو اصلا تکون نمی خوردی. مثل اینکه تو هم دوست داشتی.. ولی یکیش به قدری هولناک بود که من و بابایی پریدم عقب و همو از ترس بغل کردیم.

این دو تا عکس جاده است فیروزکوه که خیلی سرد بود.

 و ماه هفتم با این سفر تمام شد و وارد ماه هشت شدیم.

[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ 18:23 ] [ ناهید ] [موضوع : نه ماه و نه روز] [ ]

دختر ناز من، فرشته کوچولو.

روز 13 شهریور ماه مصادف با 3 سپتامبر از طرف باباجونت یه ایمیل رسید و وقتی بازش کردم با این جمله شروع می شد:  

سلام. این متن رو بخون و اگر خواستی بزار تو وبلاگ "همای اوج سعادت".

متن نامه رو دانلود کردم عنوانش بود " اولین صدا...نبض حیات ".

من همون اول با دیدن عنوان قشنگش اشک تو چشام جمع شده بود، دیگه برو تا آخرش. آخر نامه دیگه نفس هم نمی تونستم بکشم.

می دونی گونجیشککم، بابای خیلی خوبی داری همونطوری که برای من همسر فوق العاده ای بوده، بابای فوق العاده ای هم برای تو میشه. مامانت که خیلی خوشحاله، تو زیر سایه همچین پدری خواهی بود.

بابایی این نامه رو نوشته بود، و قبل اینکه من برای من ایمیل بفرسته، بهم گفته بود که متنی نوشته. گفت: اگه می خواهی بزار تو وبلاگت. و گفت: می تونی عنوانشو حدس بزنی؟

منم گفتم، این وبلاگ هر٣تامونه. تو خودت هم جز نویسندگانشی و می تونی هر وقت خواستی بری اونجا. (مخصوصا گفتم وقتی هما جون به دنیا اومد و من وقت نکردم تو باید وبشو آپ کنی دیگه چشمک.)

چندتایی هم عنوان گفتم ولی خوب دیگه با عنوان پر احساس بابایی فرق داشت.

خیلی خوشحالم کرد. اصلا فکرشو نمی کردم  الان که تو در وجود منی، بتونه با تو ارتباطی برقرار کنه.

 اونم در این حد!

ولی عجبا از این خلقت عجیب!

ببین صدای قلب تو چه کرد با بابایی!

اونوقت ببین من چه دیوانه ای شدم! با تکونات    با قشنگیهات    با تصور به تو     در انتظارت...

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

 این هم نامه بابایی که دوست داشتم علاوه بر صفحه خودش تو صفحه منم باشه:

 اولین صدا...نبض حیات

غروب چهارشنبه 21/4/91

اکباتان، کلینیک سلامت غرب ، مطب خانم دکتر سوزان نبئ

حدود 20 دقیقه انتظار و بعد ورود به مطب ...

خانم دکتر به علت اولین دیدارش با مامان ، سوالات متداول و معمول می پرسید: سن وسال؟ سابقه بیماری؟ حدود مدت حاملگی و...

در جریان معاینات بارداری مامان ، اولین باری بود که داخل مطب حضور داشتم.

چند ماه پیشتر ، محل کارم به کرج منتقل شده بود. کرج رو دوست نداشتیم! شلوغ و نا آشنا و تا حدی دلگیر! جابجایی ما ناگهانی بود. مامانت احساس غربت می کرد. می گفت اینجا خاکستری رنگه! بی روحه!

درکش میکردم. اولین باری بود که از خانواده و شهری که توش بزرگ شده بود جدا افتاده بود. زندگی مون در کنار هم خوش بود ولی در مقایسه با رودهن کمرنگ به نظر می رسید. انتظار نداشتیم آرامش رودهن رو توی کرج هم داشته باشیم ولی قرار بود به شرایط جدید عادت کنیم و قصد و سعیمون همین بود. بدون اینکه خونه رودهن رو تخلیه کنیم ، مقداری وسایل مورد نیاز رو به کرج آوردیم و زندگی کرج مون رو شروع کردیم.

هنوز درست جابجا نشده بودیم که عید شد. نوروز 91 به مسافرت شمال و مراسم خواستگاری و عقد دایی بهرام و عمه حمیده و کمی استراحت و گشت و گذار گذشت. بعد از عید، شرایط داشت به روال عادی بر می گشت که مامان چیزی رو در وجود خودش حس کرد. تست بارداری احساس مامان رو تایید می کرد. چند بار تکرار و هر بار مثبت!!! مثبت مفهومی آمیخته از امید ، تغییر ، آینده ، حس تعلق مادرانه یا پدرانه در ما ایجاد می کرد. نوعی زیبایی ناب که برای اولین بار تجربه اش میکردیم و از تو سرچشمه می گرفت.

مامان معاینات معمول بارداری رو پیش دکتری در دماوند شروع کرد. سونوگرافی وجود جنین رو تایید کرد. در جریان سونوگرافی ان-تی همراه مامان بودم ولی به دلیل بی حوصلگی مسئول سونوگرافی ، فرصتی پیش نیامد که بتوانم شکل جنینی تو رو ببینم یا صدای قلبت رو بشنوم.

سعی داشتم فرصت بعدی رو از دست ندم. تا غروب چهارشنبه 21/04/91 که خانم دکتر نبئی شیئی میکروفون مانند رو روی شکم مامان گذاشت و سعی کرد با سعی و خطا محل استقرار تو رو پیدا کنه تا بتونه صدای ضربان قلب تو رو دریافت کنه. صدایی با خش و فش زیاد شنیده میشد که برای ما معنی نداشت. خانم دکتر می گفت که با وجود خش و خش زیاد ، صدا رو شنیده و از این بابت راضی به نظر می رسید. ولی ما چیزی از اون صدا درک نمیکردیم. دکتر با لحنی اطمینان بخش میگفت که اگر چه صدایی واضح به گوش نمی رسد ولی جای نگرانی نیست. می گفت توی شکم مامان طوری قرار گرفته ای که نمی شه صدای قلبت رو شنید. با این حال ادامه می داد. در نگاه مامان کم کم نگرانی دیده می شد. شاید به همین دلیل بود که خانم دکتر دست نمی کشید و سعی داشت ما رو هم مطمئن کنه. 10 دقیقه گذشت و همه اش خش و خش و فش و...خبری از ضربان نبود.

من به اطمینان حرف دکتر ، نگرانی از سلامت تو نداشتم ولی واسه شنیدن صدا بی تاب بودم . صدا همون بود که بود: خش و خش...فش و فش...! بی تاب شده بودم. مامانت بی تاب تر.

تا اینکه یکباره شروع شد: تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ... تاپ تاپ... صدایی واضح و یکنواخت. ضربان قلبی کوچک که از غایت کوچکی تند می زد. نمی زد که می نواخت، گوشم را و روحم را!

صدای قلب تو، طنین زندگی تو، صدای عشق ما ، گواه وجودی تو. نبض حیات! حیات هر سه ئ ما!

صدا با لبخند مامان آمیخته شد، جلوه ای دیگر کرد و مرا در شعف و آرامش فرو برد.

شکر خدا که مامانت رو دارم، که تو رو دارم . حالا دیگر یک خانواده کامل بودیم. امید آینده ما شدی، با همه ناتوانی و کوچکی ات.

[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 14:48 ] [ ناهید ] [موضوع : دلنوشته ها] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 ... 9 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نوشتن این روزهای قشنگ برای موندگار کردنشونه و تو دلیل این روزهایی.
پيوندهای روزانه
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 31
بازدید دیروز : 71
بازدید هفته گذشته : 130
کل بازدید : 86898
امکانات وب



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
CafeMom TickersCafeMom Tickers