همای اوجــــــــــــــــــــ❤ سعادت

مامان ناهید و بابا شهرام

زیباترینـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ م...

 

از تمامی عزیزانی که خواننده این وبلاگ هستند تقاضا دارم چنانچه تمایل دارند مطالب را به صورت دفتر خاطرات مرور کنند، درگوشه سمت چپ وبلاگ به صفحه نویسندگان (مامانت/بابات) رجوع کنند.

آرامش دنیا

آرامش دنیا اینجاست در خواب آرام و ناز دخترم،همـــــــــــــــــا آرامــــــــــــــــــــ دنیامـــــــــــــــــــــــ. هیچ چیز دیگه تو دنیا نمی تونه از این آرامش بخش تر باشه... ...
23 بهمن 1392

تزیینات تولد رنگین کمانی

دلیل نصب این پست معرفی و تقدیر و تشکر از کسانی است که مرا کمک و یاری رسانند و از همین جا ازشون تشکر می کنم. اااااوووول از همه از باباحاجی هماجون که اگه نبود به هیچ عنوان، نه میشد تولدی باشه و نه تزییناتی. از اونجا که هما به باباحاجیش یعنی پدر بنده خیلی وابسته است و این رابطه کاملا صد در صد دو طرفه است در نتیجه من زمانهای آزادِ فراغ بال زیاد داشتم، البته مشخصا فقط در رودهن. چون هما به کس دیگه ای همچین وابستگی ایی نداره.... منظورمو گرفتین . به همین منظور در کرج اصلا فراغ بال نداشتم.  بعد از مامان ملیح، که دستشو می بوسم. همه جوره مادره. مادری که همیشه بی تامل و بی توقع و بی توقف و بی منت ماااادددددره ه ه. مادرم مم...
20 بهمن 1392

مقدمات تولد رنگین کمانی 3

دیگه نزدیکیم به خود تولد... زیاد شدن کارها و فعالیتها، زیاد شدن  استرس و نگرانی و...  و  به تمام اینها یک آنفولانزا شدید که شاید یکی دو روز بی خیال بشه ولی دوباره برمیگرده اضافه کن. ولی مشکلی نیست مامانت بکوب بی وقفه بی معطلی داره پیش میره. ... تولد هما، یکبار تاریخش عقب افتاد. ابتدا قرار بود طبق این کارت دعوت باشه. یعنی با فاصله ١٥ روز از تاریخ ٢٩ آبان (که مصادف با محرم بود) و نه خیلی دور از تولد اصلیش...  ولی به دلیل ماه صفر که به همانند محرم، برگزاری یک تولد می تونه حرام باشه، تولد هما شد تاریخ ٢٧ دی ماه.... خوب شاید خیلی از تولد اصلیش دور شدیم. تقریبا دو ماه ولی در عوض خیالمون راحته که میشه جش...
20 بهمن 1392

مقدمات تولد رنگین کمانی 2

در پست قبلی ( مقدمات تولد رنگین کمانی ١) مطالبی را توضیح دادم که برای شروع کار بود. و تا پایان کار که به تاریخ ٢٧ بهمن ماه بوده، زمان زیادی گذشت و بالا و پایین های زیادی اتفاق افتاد و من هم در این میان فقط ارتقا می یافتم. و بدین منوال، اختلافی زمین تا آسمان داشت آنچه که در شروع در ذهنم بود و در نهایت آنچه که اجرا شد. منظورم از نظر ایده و اجرا و تداراکات می باشد. ..... این تولد جدای از هر چیزی که برام داشت، دستاوردهای زیادی هم عایدم کرد و در خودم چیزهایی رو یافتم که روزی خیالش هم از سرم نمی گذشت. استعدادهایی نهان بود که دیدم، وااای ! من چقدر حیفم...!!! ....  از اول تا آخرشو داستان وار، هرچه که به ذهنم بیاید، می...
15 بهمن 1392

مقدمات تولد رنگین کمانی 1

برای تک دخترم، تم تولد رنگین کمانی برگزیدم تمی شاد و رنگارنگ. این که چرا رنگین کمان؟؟؟ بماند. فقط اینکه دنیای ما فرقی با رنگین کمان نداره با وجود این رنگین کمون کوچولو که واقعا با اومدنش تمام دنیا رنگین کمون شد.   .... از مقدمات  تولد هما جان اینکه از مدتها پیش، میشه گفت اواسط تابستان برای تولدش روز و شب و شب و روز فکر می کردم و جستجو و تحقیقات در حد ناسا. و از اوایل مهر ماه جدی شدم. می گم جدی چون در حین تحقیقات و مشاهده وب ها و سایت های موسسه تداراکات، اصلا در خودم نمی دیدم که بتونم چنین تولدی بگیرم. از طرف دیگه هم چنانچه به موسسه ایی می سپردم هزینه هاشون و قیمت هاشون برام قابل درک نبود به جز چندتایی که البته کارشو...
14 بهمن 1392

جشن تولد رنگین کمان هما

دختر قشنگم، تمام دنیا به قشنگی رنگهای یک رنگین کمونه که با وجودت، در آسمان زندگی، هلال زده. جشن یکسالگیت جشنی رنگین کمونی بود که تو ، رنگین کمونِ این جشن بودی. ولی میگم رنگین کمان، نه فقط به خاطر رنگهای تولدت یا بادکنک های رنگی و یا رنگین کمان نقش گرفته روی دیوار و یا حتی دامن رنگین کمانت... نه، میگم رنگین کمان  به خاطر خودت که با حرکاتت و دلبریهات با تمام کودکیت به تولدت رنگ و شادی بخشیدی.  حرکات کودکانه ات که پر بود از کودکی ولی نشانی از بزرگی و شخصیت و  احساس و شادابی و تازگی داشت.  کودکی یکساله و دوماه که انگار می دانست شب، شب اوست. و با شیرینی هاش جشنی رنگین کمانی ساخت و به یادگار گذاشت. اوایل کمی...
27 دی 1392

یلدای امشب و یلدای هرشب و راه افتادنی یلدایی

دومین سالی که با دخترمون یلدا گذروندیم، سال گذشته جشن یلدا را با ماهگرد یک ماهگیش یکی کردیم که به فاصله یک روز از هم بودند و امسال که شب یلدای قشنگی داشتیم. یلدای امسال خیلی فرق می کرد و مهمتر اینکه دیگه از دردهایی که دقیقا پارسال همین موقع شروع شد، واضح تر بگم دل دردهای نوزادی هما جون،خبری نیست که هرشبو برای ما تا صبح یلدا می ساخت. حال با اینکه مدتهاست از این موضوع می گذره ولی هم چنان هرشبمون یلداست دختری داریم که بیداره تا بیداری هست ولی نه به خاطر دل درد و گشنگی و تغذیه شبانه و غیره و ...، نه، فقط به خاطر شیطونی هر شب ٢ شب می خوابه. فقط اینکه یلدای ما تمثیل یک شب طولانیه نه اون فا...
30 آذر 1392

تولد یکسالگی

تولدی کوچولو و خانوادگی برای ماندگار کردن این لحظات که هیچ زمان دیگری دوباره تکرار نمی شن در منزل باباحاجی هما گرفتیم و واقعا که این دختر زیبا چه فراموش نشدنی و خاطره انگیز کرد برامون اونشب قشنگو با تمام کوچکیش. هما جون کارها و حرکاتی انجام می داد که انگار کاملا می دونست این شب، شب اونه. از شادی و رقص و دست زذن و نانای کردن و کیک بریدن که نه تنها خودش چیزی کم نزاشت بلکه اگر لحظه ای قطع می شد و کسی کوتاهی می کرد خودش با هرگونه تذکر و اشاره ای تشویق به ادامه می کرد. دست زدنو 12 مهر ماه برای اولین بار یکدفعه و ناگهانی خودش انجام داد و فوق العاده کامل و قشنگ و با صدا دست زد و ایکاش می تونستنم نگاهاتو که به ما همزمان با دست زدنت کردی...
29 آبان 1392

یک یک یکس ... یکسال

یک سال  یک سال یک ساله . . . یک سال ... به تعداد روزهای این یک سال، می خوام تکرار کنم.  هر تکرار مرور یک خاطره در ذهن منه. حتی یک سال هم کمه برای بازگو کردن همین یک سال. الان برای من یک عمر هم کمه.  سالهای پیش از این " یکسال" همیشه تنها می گذشت و می گذراندیم. ولی حالا... این "یکسال" ، به اندازه یک عمر خاطره دارم به اندازه یک زندگی دلبستگی دارم و به اندازه تمام روزها و ثانیه هاش دلتنگی. تنها به خاطر " یکسالۀ " زندگیم.  آری یکسال فقط نیست این یکساله است... یکساله.  فرقش تنها یک "ه" آخر است ولی یکساله شدن تنها یکبار است.   همای ما، دختر ما، یکساله شد. و یکساله شد تمام آنچه که با آمدن...
29 آبان 1392